|
|
|
|
|
مزدک قرن بیست و یکم مستند صیغه:
سكانس آغازين :
پروستات ؛ پروسه درد!
(کاوه: از شگفتی های فقر و نداري آن است که شکمبه فقیران را تهی می خواهد ولی پروستات آنها را پر! و در عوض اشگم توانگران را پر و پروستات آنان را همیشه تهی می خواهد!: در نتیجه درد بی پولها دو برابر درد پولدارهاخواهد بود یعنی اگر معده پولداران از فرط سیری درد بگیرد پس معده بی پولها از فرط تهی ناکی و پروستات بی پولها از پر بودن درد می گیرند!)
وارد مغازه لوازم بهداشتی میشم پیرمردی شیک نشسته پشت میز، من با اندکی شرم : کاندوم می خوام معرفی می کند بی حس کننده 2900 تومان 500 تومان 700 تومان گران ترین را می گیرم تا دلش را بدست بیاورم و می پرسم : حاجی ببخشید اینجا کسی سراغ دارید که نشان از صیغه داشته باشد گفت نه . گفتم شما کسی را می شناسید آیا خودتون تابحال مراجعه نداشته اید؟ کفت نه نمی شناسم کار شما البته خوبه ...... ولی باید سوال کنید .... البته فارسی اش هم قبوله خودت می تونی ......گفتم من کسی را نمیشناسم یک آخوند معمولاً بیشترمورد اعتماد خانم هاست وبرخی یک آخوند را معرفی می کردند ولی من نتونستم پیداش کنم .... پیرمرده می گه فارسی اش هم قبوله. من میگم نره اون میگه پس بدوش بیاد. درد این جامعه گوشهای کر و چشمهای کور است . کسانی که شریک جنسی شان روبراه است از درد دیگران بی خبرند چه بسا جوانانی که برای دسترسی به یک شریک جنسی مجبور شدند معتاد شوند تا به اینگونه مجامع راه بیابند. می رسم به یک آخوند محترم سلام می کنم می ایستم او هم با مهربانی دست می دهد بعد از احوالپرسی می گم حاج آقا از شما کمک می خواهم جسارت مرا ببخشید جوانی هستم تنها قصد ازدواج موقت دارم آیا شما می توانید شخصی یا ارگانی را به من معرفی کنید تا کمکم کند؟ نگاهی از گونه ای دیگر به من می اندازد تسبیح را در دستها جابجا می کند و می گوید : شما ازدواج کنید آقا جان......خیلی خوبه . حتماً اینکار را بکنید .......... در مسیر دیگر به خانمی بر می خورم هر چند اندکی مسن بنظر می رسد ولی مهربانی خاصی در نگاهش است جرات پیدا می کنم سر صحبت را باز می کنم می پرسم حاج خانم شما متاهل هستید یا مجرد؟ چهره اش تغییر می کند و می گوید به شیری که خوردی لعنت. من دلم هری می ریزد پایین اگر سروصدا کند اوضاع بی ریخت می شود معذرت می خوام و میزنم به چاک چند نفری نگاهم می کنند. در یک خیابان خلوت دختری پای کیوسک ایستاده و می خنددو با گوشی چسبیده به گوشش راز و نیاز می کند. من شماره ام را می نویسم می گذارم جلویش و راه می افتم وقتی بر می گردم می بینم دارد شماره را می اندازد توی جوی آب. به تایپ و تکثیر می رسم میرم تو یک اطلاعیه می خواهم چاپ کنم قیمتها را می گوید کاغذی سفید می گیرم و یک متن سر هم می کنم: قابل توجه بانوان محترم که تمایل به ازدواج موقت دارند . من جوانی هستم 36 ساله مجرد، با در آمد کافی و خواهان ازدواج مدت دار هستم خواهشمند است در صورت تمایل با این شماره تماس بگیرید:........ . کاغذ را می دهم دست تایپی . او می خواند چشماش از حدقه می زنه بیرون بعد لبخندی شیطانی بر کنج لبهایش می نشیند و نگاهی موذیانه پیدا می کند و کلی شوخی و مزاح سکس می کند و آخراز تایپ و تکثیر این اطلاعیه خودداری می کند و می گوید برای ما مسئولیت دارد می گم پولش را می گیری مسئولیتش متوجه من است ولی قبول نمی کند . نمی دانم چه کنم در مسیرم گله دختران از مدرسه می آیند و زنهایی که در بازار در رفت و آمد هستند ولی هیچ گونه دیپلماسی و زبان مشترک نمی یابم.انگار انسانهایی هستیم از سیارات دیگر یا مانکن هایی بی عاطفه یا آدمهایی تبعید شده در درون خود و تحریف شده بدون هرگونه روابط عمومی. درد پروستات ورم کرده ام اذیتم می کند انگار حامله ام از کنار دخترها می گذرم ولی حتی نمی شود با نگاه کردن به آنها تسکین پیدا کرد آنها در انبوهی از چادر و پارچه های سیاه به ساندویچ های زمختی با نون اضافه می مانند که برای خوردنشان باید اول ده تا نوشابه خرید. احساس بدی پیدا کرده ام. احساس یک حبس بی پایان.از اینکه روزهای عمر و جوانی ام به سرعت و تهی از هر گونه لذ ت و آرامش بپایان می رسد احساس باخت دارم. بغل یک گاری باقلا فروشی ناقلا می ایستم باقلا سفارش می دهم فروشنده از قیافه پریشان و گیج من خیال می کند معتادم. یواشکی می پرسد چی می کشی؟ با تعجب نگاهش می کنم می گوید هر چی می خوای پیدا میشه. بنگ، علف ،گرس، گرد، تریاک و...نوری از امید در دلم می تابد. می گم داداش همه اینها نوش جان خودت. من زن می کشم! سوالی دارم شاید بتوانی کمکم کنی اخماش میره تو هم ولی می گوید اگر بتونم حتماً. می گم دنبال یک نفرم صیغه بشه. حرفم تمام نشده میگه کس کش خودتی مرتیکه . حرف دهنت را نمی فهمی. میگم سوء تفاهم شده ولی داغ می کنه من که حسابی عصبی شده ام با قلا هایم را نخورده به خیابان می ریزم راهمو می کشم میرم. حالا می فهمیدم چرا وقتی وارد یکی از دستشویی های عمومی شدم یکی داشت با خودش حرف میزد و می رفت. می گفت همتان بمیرید و برید به درک ! وارد دستشویی که شدم تنفر را حس کردم. بوی صابون می آمد،به درو دیوار دستشویی نگاه می کنم چشمم به انبوهی از اشعار و مطالب رکیک می افتد اما آنچه که بیشتر جلب توجه می کند مایع لزجی است که به دیوار پاشیده شده است.این هم یک جور خلاصی از تورم پروستات بود. یاروجلق زده بود!بوی صابون می داد! خود ِ تنفر بودم توی یکی از کوچه های خالی داد بزرگی می زنم یک کلاغ هم به غار غار می افتد این جامعه نیاز به هزاران مزدک دارد چون پر از تنفر است پر از ریا، فریب و دریغ و بخل و خست و حسادت و دروغ و دزدی حتی دزدی غریزه!. نمی دانم با بسته کاندم بی حس کننده توی جیبم چه کنم؟ کاش بجای اون یک کاندوم بزرگ داشتم تا می تونستم برم توش تا به جای بی حسی موضعی یک اندام کوچولو، کاملاً خودم بی حس شوم تا همه اندامهایم کرخت میشد!.این کاندوم بزرگ کرخت کننده شاید تو بساط همون باقلا فروش پیدا میشد. از فرط خستگی میرم خونه ومی خوابم. خواب می بینم که مزدک شدم وعصر عصرِ ساسانیان است ودوره دورۀ حکومت آخوندهای زرتشتی است.و ....
14/9/85 نشست بررسی روابط دختران و پسران نشست تخصصی روابط دختران و پسران از دیدگاه دین، عرف و اخلاق در واحد علوم تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شد. عضو هیئت علمی دانشگاه تهران در این نشست با بیان اینکه اسلام اصل ارتباط میان زن و مرد را مشروع می داند گفت: در صورتی که ظوابط و حدود حجاب زن و مرد در روابط سیاسی ، اجتماعی، علمی و فرهنگی رعایت شود مشکلی برای ارتباط نیست. فرهمند پور با اشاره به برخی افراط و تفریط ها در جامعه افزود: سخت گیری های بیجا باعث عقب افتادن عرف از شرع می شود در حالی که دین با این نوع سخت گیری مخالف است زیرا افراط و تفریط ارزشها را به چند ارزش تبدیل می کند. این استاد دانشگاه گفت: باید حدود روابط و هنجارها را با توجه به شرع تعیین کرد اگر به نیازها به موقع پاسخ داده شود زمینه انحراف کم می شود وی با اشاره به حدود کمی و کیفی حجاب افزود: حجاب نه تنها برای بانوان بلکه برای آقایان نیز لازم است و تنها شکل آن فرق می کند. وی با انتقاد از عرضه برخی لباسها تصریح کرد : برخی لباسهای عرضه شده در بازار به هیچ وجه مناسب با فرهنگ اسلامی و ایرانی نیست. دیدگاه: زبانت درد نکند ولی از کجا به کجا رفتی استاد جان آمدی دست گذاشتی روی همه دلها ولی رفتی و لچک و چادر را هم برای آقایان توصیه کردی زنها کمند که مردها غمند؟ اومدی ابروشون درست کنی زدی چشمشون را کور کردی؟ حتما بعد از زنها و مردها حجاب را به سر وقت درختها و تیرهای لخت برق و ..... هم خواهید برد تا فرهنگ اسلامی ، ایرانی ، خیابانی، هم مناسب شود خانه از پای بست ویران است خواجه در بند نقش ایوان است آقای دکتر توصیه شما در این پاییز و زمستان درباره درختان که بی حجاب می شوند چیست؟ نمی دانم آدم چه لذتی می برد وقتی که به درختهای لخت و عور پاییزی نگاه می کند آیا این هم گناهه؟ باید در زمستان تصمیم به بی حجابی بگیرند.!
کاوه؛مزدک قرن بیست و یکم: راهی که مزدک 2000 سال پیش پیمود اکنون شما در گذرگاه مزدک قرن 21 با اوبپیمائید: ( به زودی.......)
در سكوت شبانه ، هنگام ربودن دل مشغول از عاشق ، از دست سگ نگهبان هيچ كاري برنمي آيد. قلب انسان مانند سنگ آسياب است . اگر درون آن گندم نريزيد خودش خود را می سايد . هر وقت پرنده خيالش را به پرواز در می آوُرد
صدای سگهای شکاری بلند می شد !
برای اينکه قلبش يخ نزند با گرمای عشق گرم نگه می دارد .
فرسوده شدن بهتر از زنگ زدن است !
خورشيد آرزوي ديدن ماه و ستاره ها را به گور مي برد .
سگي كه سر در پي گربه مي گذارد
با سد معبر درخت روبرو مي شود .
برگ زرد پاييزي در آغوش
برگ سبز بهاري كلروفيل مي نوشد .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:45 توسط کاوه آهنگر
|
|
||